حجت حاجی کاظم

از کنار بچه های شیرخوارگاه به اتاقم برگشتم.

صدایی آشنا بود: سلام پسرم! خدا قوت!

برای گفتن راز انتظاری چند ساعته در روزهای کودکی ام آمده بود.

پسرم! ده سالت بود که آن دزد بی انصاف، همه اموالمان را برد.

یادت می آید همان سال با هر دشواری که بود، یک قابلمه کوچک آش رشته پختیم؟

تو آن روز با دوستانت برای بازی رفتی.

تا شب منتظرت بودیم. آن قدر دیر برگشتی که کار به روز بعد افتاد.

روز بعد، غذا را مجدد گرم کردیم و بقیه اتفاقات را خودت می دانی.

تو سوال کردی که چرا به خاطرت ساعت ها منتظر شدیم و من گفتم بدون تو برای ما این کار دشوار بود.

اما فهمیدن این موضوع سخت نبود که: بدون تو نیز می توانستیم.

امروز، راز اهمیت دادنمان به حضورت را برایت می گویم.

نذری، بهانه بود. می خواستیم لذت بخشندگی و ایمان را بچشی.

می خواستیم تو با دادن کاسه ای آش به همسایه، لذت خوشحال کردن دیگران را تجربه کنی.

پدرم که به اینجا رسید، اشک در چشمانم حلقه زد.

فهمیدم

اگر امروز از همنشینی بچه های یتیم لذت می برم،

مدیون آن دقت های پدر و مادرم هستم

افسوس که چه قدر بعضی ها نذری را دست کم می گیرند و فقط طعم آن را می شناسند.

و برای شکار برخی ضعف ها در توزیع آن دوربین دست می گیرند و از جایگزینی آن سخن می گویند.