به قلم: حجت الله حاجی کاظم

پدر ساناز، فخر می فروشد؛
به معلم ها، به دوستان ساناز، به پدر و مادرهای دیگر.

تیپ می زند؛
ادکلن گران قیمتش را برای جلسات مدرسه از سر تا پای خود خالی می کند.

آدم بدی نیست.
اما باورش این است که باید همه بفهمند او آدم مهمی است.
معلم ها، دانش آموزان.

زنگ آخر، خودروی خارجی برق افتاده اش را دم در مدرسه پارک می کند.
فخر می فروشد. می خواهد همه بفهمند او برای خانواده اش چه ها کرده است.
می خواهد فرزندش سرش را بالا بگیرد. چرا که او بالا گرفتن سر را، به همین چیزها می داند. چون همه معیارشان همین است.

ساناز از پدرش یاد گرفته که اگر کسی درس نخواند، فقیر می شود. سوپور می شود. بدبخت می شود. بد، بد و بد می شود.

* * * * *

همکلاسی ساناز، از فخرهایی که پدر ساناز دارد و پدرش ندارد، رنج می برد.
از گفتن شغل پدرش رنج می برد.
از اینکه بچه ها دستان پینه بسته پدرش را ببینند و همه چیز را بفهمند رنج می برد.
پدر دیگران، کرم حلزون به دست هایشان می زنند و پدر او، فقط مرهم به پینه های دستش.
تلویزیون می گوید مهم است (!) پوست صاف باشد اما دستان پدر او صاف نیست. مهربان است اما مهربانی مهم تر است یا … ؟ نمی داند.
بچه ها می گویند مهم است (!) زیاد کسی آفتاب نخورد و پدر او همیشه آفتاب می خورد. لبخندهای پدر مهم تر است یا رنگ پوستش؟ نمی داند.

* * * * *

اکنون تمام غصه پدر به خاطر این است که دختر نازنینش دوست ندارد با پدر خود به مدرسه برود.
یا حتی با هم یک پارک کوچولو بروند.
شاید پدر او مهربان تر از پدر ساناز است اما چه فایده که نمی تواند جلوی دیگران در مورد پدرش بگوید.
ساناز می گوید آدم ها را از تیپشان باید شناخت. یعنی اگر ساناز پدر او را ببیند، چه درباره اش می گوید؟

* * * * *

حواسم به اطرافم نیست.
می شود خودروی شاسی بلندم را دو تا کوچه پایین تر پارک کنم و به مدرسه فرزندم بروم.
می شود به فرزندم یاد دهم زحمت کش بودن ارزش است.
می شود به فرزندم یاد دهم پر بودن وجود آدم ها از همت و عشق و ایمان، از پر بودن حسابشان از پول می تواند ارزشمند تر باشد.