به قلم دوست عزیزم محسن نیک زاد

یادداشت دیگر بر «من حسرت ایرانی بودن دارم»

به نام او که هستی از اوست؛به نام او که آنچه هستی، از اوست؛به نام او که هر چه در آن هستی نیز، از اوست.

 

برادر عزیز ایرانی‌ام!
سلام؛نالیده بودی و بر اصالت رنگ باخته‌ات، رنج‌نامه نگاشته بودی.حال بیا برایت بگویم ایرانی باش و بر ایرانی بودنت افتخار کن؛ اما نه به دلیل اینکه سنگ‌هایی از تخت جمشید باقیست یا ستون‌های بیستون برپاست؛ بلکه بیا با هم چشم باز کنیم ببینیم اصالت چیست؟ و به چیست؟ و کدام افتخار است؟ آنچه لایقِ بالیدن باشد، تا سر را به سبب آن افراشته و گردن را فراز کنیم، کدام است؟اصل آن است که ماندنی باشد و هرچه ماناییش بیش‌تر باشد، اصیل‌تر است و افتخار، هرچه دامنه‌ی قِدمتش و افق اعتبارش وسیع‌تر باشد ، پر بها تر و اصیل‌تر است. با این اوصاف، خود را بازنگری می‌کنیم:انسانیم؛ ممزوج از روح و بدن؛ روح، محرِّک ماست و در دوره‌ای از جنینی، به این جسم راه یافته است.حال ای برادرِ نالان!اگر این روح، به جنینی از مادر افغان رسیده بود، اکنون تو افغانی بودی، بر فغانی بودنت گریبان چاک می‌کردی؛ سرزمینِ مجسمه‌ی بزرگِ بودا و میلادگاه بوعلی و هرات و …

و اگر به جنین عراقی رسیده بودی، صدای گلویت به افتخارِ هاشم بغدادی بود و بین‌النهرین و تمدّن بابِلی؛

و اگر به جنینی ترکیه‌ای، بورکینافاسویی ، مصری ، مغربی یا لهستانی و … به سنگ و گِل و برج و بارو، خویش را می‌ستودی و چند صباحی در این دامنِ خاک می‌غلتیدی.

بر درون خاک که بیفتی، کسی سخنی از این‌ها نمی‌کند و کسی از تو نمی‌پرسد که در دنیا اهل کدامین شهر بوده‌ای؟ آسیایی بودی یا افریقی؟ اروپایی بودی یا امریکی؟ این چه افتخاری است و چه اصالتی که در این خاک‌کده فقط رگ‌های گردن را درشت می‌نماید و پاس داشتِ کورکورانه‌اش قطعه قطعه بدن را کِشت می‌کند و پُشته از کُشته می‌سازد و برتری نژادی را بادِ حلقوم طاغیان می‌نماید؟

روزگاری مغول، سکندری می‌خورد و دیگر روز صهیونی، بازیِ نازی می‌کند.

اما

اما من ایرانیم و افتخارم این است؛ نه سنگ مایه‌ی فخرم است و نه ستون؛

فخر به آن است که این قطعه از خاک، بالیدنی است و بوییدنی؛

از روزگاران دیرین، ظلم ستیز بوده است و با خون‌های آزادگان به هم آمیخته است.

کسانی که برای شرافت، سینه سپرِ هجمه تیرها کرده‌اند تا خواست الهی برپا شود.

مردمانی که فریاد اسلام نمایی را از غاصبینِ سرزمین ملکی و ملکوتی نشنیدند اما صدای مظلومیت را در فرودستِ چاه‌های کوفه به جان شنیدند و نجوای ملکوتی را از کنج مدینه بیرون کشیدند؛

آری افتخار به این است که حقّ طلبیم فرزند حقّ طلبان، به پای حقّ می‌ایستیم؛ هر چند رنگین شود تنمان.

اصالت آن است که یادت نرود کجایی هستی؛ اهل ملکوتی، کوچه عشق و صفا، پلاکِ شوقِ بندگی؛ آمدی مسافرت، محله‌ی خوش آب و هوا، حال به این محلّه، سنگی است و سگی است با وفا.

*****

می‌بینیم و می‌خوانیم و می‌دانیم و بهره می‌گیریم برای دیارمان؛ سخت نمی‌گیریم بر همسفرانمان؛ مسافر یک قطاریم؛

چه ترک و بلوچ ، کرد و آذری                یا لر و فارس، گیلی و بندری

 

محسن نیک زاد   بهار ۱۳۹۰