حجت حاجی کاظم

با هماهنگی استاد عزیزمان حاج آقا حسینی منش، ماه رمضان امسال یک شب منزل استاد حجت الاسلام والمسلمین موسوی تهرانی میهمان شدیم.

قبلا ده ها جلسه از فایل های ضبط شده درس ایشان را شنیده و چهره ای در ذهن پرورانده بودم. دیدنشان اشتیاق چند ماهه را پایان داد. در این دو ساعت، چیزهایی آموختم که تصمیم گرفتم بخشی از آن را ثبت کنم.

تعهد و پشتکار علمی استاد

هر سال که درس دادند، شرحی جدید را نسبت به درس بررسی کرده اند و بر روی محتوای درس اندیشه دوباره کرده اند. آن قدر برای تحقیق و مطالعه قبل از کلاس وقت می گذاشتند که برخی هفته ها چند شب نمی خوابیدند. با این وجود، نمی گذاشتند نشاط علمی تدریسشان کاهش یابد.

استاد می فرمود: گاهی اتفاق می افتاد به محض اتمام کلاس روز چهارشنبه، گوشه ای از حسینیه محل برگزاری کلاس دراز می کشیدم و مدتی استراحت می کردم. چرا که پنجشنبه و جمعه، کلاس چند صد نفره نداشتم و می توانستم بی خوابی های چند روزه را اندکی جبران کنم.

شاگردی که راهی آمریکا بود

پنجشنبه ها و جمعه ها نیز استاد یا کلاس داشتند و یا مراسم دعا. داستان، داستان جوانی بود علاقه مند به اصول فقه و قرار بود به زودی برای ادامه تحصیل به آمریکا برود. به خاطر اینکه امکان آمدن به قم نداشت، استاد خودشان صبح های پنجشنبه برای تدریس خصوصی به تهران می رفتند. همان استادی که چند صد نفر پای درسشان می نشستند.

دفع و رفعی که موجب شد استاد بگوید غلط کردم

استاد می گفت: یک بار برای آنکه تفاوت دفع و رفع را توضیح دهم،‌ مثال یکی از کشورهای همسایه را زدم و گفتم رفع این است که از فلان کشور میکروبی وارد شود و مردم مریض شوند و برای درمان آنان و رفع میکروب اقدام کنی. اما دفع این است که سر مرز بروید و اصلا نگذارید بیماری وارد شود.

بعد از کلاس یکی از شاگردان که تبعه همان کشور بود،‌ آمد و گفت که به کشورش توهین شده است. هرچه توضیح دادم که اصلا منظوری نداشتم، قبول نکرد. الان که الان است به خود می گویم چرا در گفتن آن مثال بی توجهی کردم.

کار به جایی رسید که جلوی همه شاگردان گفتم: آقا! من غلط کردم. نفهمیدم چرا آن مثال را زدم. البته هرچه می گفتم هم راضی نمی شد.

استاد ادامه داد: خیلی طلبه ها گفتند چرا عذرخواهی می کنید؟ شما که قصدی نداشتید. اما من هنوز که هنوزم از اینکه دل آن آدم را شکستم ناراحتم. چند سال بعد یکی از شاگردان گفت که از رفتار آن روز شما خیلی درس گرفتم.

و این خاطره استاد، مرا هم خیلی تکان داد. انگار آدم های بزرگ از همین ریزه کاری ها پرواز می کنند.

جستجوی عاشقانه در کتاب ها و خاطره بانمک

می فرمودند گاهی به خاطر اشاره شیخ انصاری به اینکه روایتی با فلان مضمون هم وجود دارد، کتاب های زیادی را مرور می کردم تا آن روایت را بیابم. مثلا یک جلد کامل بحارالانوار را می خواندم تا روایت را بیابم. گفتند یادم نمی رود یک بار که حدس می زدم مطلب از صفحه ۱۴۰ به بعد کتاب باشد،‌ از آن صفحه تا آخر را خواندم؛ پیدا نشدم؛ از اول کتاب شروع کردم؛ خلاصه اینکه پاراگراف آخر صفحه ۱۳۹ یافتمش.

خواب آیت الله العظمی فاضل لنکرانی

استاد می فرمود: یک شب ایام محرم به منزل که رسیدم،‌ تلویزیون را روشن کردم و پسر آیت الله فاضل را دیدم که سخنرانی می کرد. صحبت هایشان آن قدر دلنشین بود که مدتی گریستم و با همان حال به رختخواب رفتم. خواب آیت الله فاضل (پدر آقا جواد) را دیدم. به ایشان گفتم چه قدر خوب روشه خواندید. (در حالی که پسرشان خوانده بودند.) ایشان در خواب گفتند خیلی دوست دارم از فلان مسیر،‌ دسته عزاداری ای راه بیندازم. روز ی دیگر برای پسرشان خوابم را تعریف کردم. گفتند شاید خواسته پدرم این است و به این ترتیب همین مراسم را اجرا کردند

   

   

   

   

   

   

   

 

.