زوزه گرگ ها برای آزادی گوسفندان 

چوپان گلہ گوسفندان را به استراحتگاه برد و همہ درهاے آن را بست.

شبانگاه وقتی گرگ‌هاے گرسنہ سر رسیدند و درها را بستہ یافتند، جمع شدند تا نقشه‌اے براے بیرون کشیدن طعمه‌ها پیدا کنند!

پس از ساعتها، سرانجام بہ این نتیجہ رسیدند کہ تنها راه چاره جمع شدن جلوے خانہ چوپان است تا برای آزادے گوسفندان از عمق جان زوزه بکشند و ناله کنند…

گرگ‌ها تا حد مرگ زوزه کشیدند و خود را غمگین نشان دادند و مدام به دور آغل چرخیدند…

گوسفندان هم وقتی صدای گرگ‌ها را شنیدند کہ بخاطر آزادے آنها چقدر محزون زوزه میکشند، احساس هویت کردند و با آنان همصدا شدند!!
با تشویق گرگها آنقدر خود را به در و دیوار زدند تا بالاخره راهی باز شد و همگی با سرعت تمام بہ صحرا گریختند و از آزادی‌شان شروع به لذت بردن کردند.
بالا و پایین می‌پریدند، غذا میخوردند و به هرطرف که دلشان میخواست می‌دویدند…

گرگ‌ها هم که منتظر همین لحظه بودند با ولع و هوشیاری عجیبی دنبالشان رفتند.

چوپان وقتی متوجه شد تا جایی که قدرت داشت با داد و فریاد و حتی گاه با پرتاب عصا و سنگ و چوب سعے مےکرد جلوی گرگها را بگیرد!
اما فایده‌اے نداشت…

گرگ‌ها، گوسفندان را در دامنه کوهی گیر انداختند؛
بدون چوپان و بدون هرگونه حفاظ و نگہبان …

آن شب، شبے وحشتناک براے گوسفندانِ آزادیخواه؛
و شبے خاطره‌انگیز و لذتبخش براے گرگ‌ها بود…

امروز
کمپین ها، قانون حجاب، بانوان معصوم جامعه ما …

این داستان البته اشکالات زیادی دارد اما نکات خوبی هم داشت.